|
... كورابي بيش نيست... كوراب زنده بودن...
|
اينجا عروسي است... دومادي... كجا؟ اينجا... نگاه كن!... جز پيش پا را ديد نتواني؟! خب! عب نداره! اينجا عروسي است... خانواده عروس دارند مي كنند... خانواده "شا دوماد" نيز... همه با هم مرا تنها گير آورده اند... مي گويد: "خانمي خاطر خواه داره، يه صورت ماه داره، به دست آوردن دلش، سخته، ولي راه داره...دس دس! جانم!" آخر: خدايا! به كجاي اين شب تيره بياويزم عباي ژنده ي خود را؟ هان؟ يارو مي خواهد خراب شود! مي گويد: "يه وقت ديدي خراب بشم"! من هم نعره مي زنم: "خرابم من خرابم من خرابم من... بيگاه شد، بيگاه شد، خورشيد اندر چاه شد، خورشيد جان عاشقان، در خلوت الله شد..." مي گويد: "دوس دختر من نازه... مثِ يه دونه الماسه! دوس دختر من ليسه؟!... روز اولش يادم نرفته!!!" مي گويم: "اگر در آيد ناگه صنم، زهي اقبال!" عر مي زنم: اغتشاش... مي گويد: "افسوس كه بي مرامي، هموني كه من مي خوامي، من از چشات مي خونم، كه تا ابد باهامي!" مي گويم: "زرشك". مي گويد: "گِردش كن"!!!!!! – به چشم! دوش چه خورده اي؟! تب (مولوي) بالا مي گيرد: "چه دانستم كه اين سودا ،دس دس، مرا زين سان كند مجنون، شيرين شيرين ِ يار، دلم را دوزخي سازد، احتمالا دارم عاشقت مي شم، دو چشمم را كند جيحون! خانمي..."
كار دلم به جان رسد، كارد به استخوان رسد:
"بد مصب، سگ پدر... قر بده... بجنبون، اون كشتي رو... آهــــــــــــــان تكون بده لا مذهب و..."
به قول احمدي، شاعر شعر هاي ديوانه: الحريق...
من: الفرار...
پی نوشت:
به تخمم گر سرت سامان ندارد...
سال 1970 من 2 سالم بود و آرزو مي كردم بتونم بگم: "شب به خير"...
پي نوشت: شب به خير.
6.45 صبح ِ 11 تير 1388
اين روزها
تا تكانم مي دهند
مثل قلك كودكي ام كه افتاد و شكست،
مي شكنم...
خورد مي شوم... و انباشته هاي مهمل درونم... پول خوردهاي به درد نخوري كه با جمع همه شان يك بستني هم نمي شد خرید، مي ريزند بيرون... مي ريزند بيرون... گريه مي كنم... اشكهاي روي ماهي تابه ي گوگوش شامم مي شود... فيلم مي بينم و حتي اسمش را هم نمي پرسم... گريه مي كنم... موسيقي هاي قديمم... يادش به خير... گريه مي كنم... ياد... نامجو و شاملو و اخوان و پناهی را گريه مي كنم... شرجي هوا ياد آور تب و لرز شدیدیست... مي روم در توهم كافكايي كه دور شوم از گريه و كه يادم مي آيد... جكسون رفت... اين روزهاي خيلي ها مي روند... اين نصف شبي مير حسين را تجسم مي كنم كه با اين سن و سالش چه مي كشد و چه در انتظارش است... گريه مي كنم... تمام وقتم را روبروي تلويزيون، اين كانال، آن كانال مي كنم كه شايد بيانه اي، چيزي... كه جايي نديده امش... نه... شرجي هوا وحشتي را درونم زنده مي كند كه مدتهاست كه آشنايش هستم و همراه اين وحشت به جلو مي برَدم... همه ي بي خيالي هاي اخيرم تبديل به وحشت ِ وحشتناكي شده و آزارم مي دهد... خوشبختيم را عق مي زنم رويت ، تا تو هم خوشبخت شوي...