|
... كورابي بيش نيست... كوراب زنده بودن...
|
دوستي مي گويد:
سكوت بسه ديگه
بنويس حامد...
من اگر برخيزم، تو اگر برخيزي، همه بر مي خيزند...
بنويسم؟
از چه؟ همه ي ايران مي بينند... از چه بنويسم؟:
وحشي هاي لباس شخصي تا دلت بخواهد... كسكشهايي هستند كه به همه مي گويند كس كش... مادر قحبه هاي هستند كه به همه مي گفتند مادر قحبه... دخترها را به باد كتك مي گيرند... پير سگ هايي هستند كه به هيچ كس رحم نمي كنند... مي روم كه: آقا نزن! موي دختر بيچاره را مي كند مادر قحبه... فرياد مي كشم كه آقا نزن! مي دوم طرفش كه نگذارم بزندش! دختر بيچاره محو شد... همه لت و پار شدند... دو بار، در دو روز كتك مفصل خورده ام... نوش جانم... نه سنگي دارم! نه دلش را كه سنگي به يكي از آن سربازها كه به جانم افتادند بزنم... من گريه مي كنم... من با اشك گفتم، كه آقا نزن بچه ي مردم را... دلش نسوخت... زد... زد... مرا هم... او را هم... همه را... رحم نكرد... خوب ديدم كه با موتور از روي دختر بيچاره گذشت... خوب ديدم كه دختر بچه ي 5-6 ساله را با مادرش به باد كتك گرفت... خوب ديدم كه پير زني را با چه وقاحتي مي زدند... خوب ديدم كه چه طور همه را لگدمال كردند... ولي آنقدر كتك خورده بودم، آنقدر از اين دست به آن دست چرخيده بودم كه نمي فهميدم چه مي گويم... چه مي كنم... چه مي شود... ولي بیشتر از ديگران نخوردم... دستانم مي لرزد دوست من... تمام تنم درد مي كند... مي گويي بنويس؟ از چه؟ همه مي بينند.
به وقت ديشب: دوشنبه
امروز: جايي از بدنم نيست كه سالم مانده باشد.
نوشتم.
سوار بر موج سبز مي شوم و دوستی را كه از رفتارم تعجب مي كند را نگاه مي كنم و با همه ي قبيله ام فرياد مي كشم:
معجزه ي هزاره ي سوم، دكتر احمدي نژاد، هنوز موفق نشده ايد تمام عزت اين ملت، همه ي توانشان، همه ي شرفشان، همه ي رنگهايي را كه اين روزها در سبز متبلور شده را ازشان بگيريد... هنوز زمان بايد تا اين هدفتان... حامي مستضعفين با تراول هاي 50 هزار توماني، حالتان در اين روزها چطور است؟ تصور نمي كنم حالي برايتان باقي مانده باشد تا اصلاً بخواهد بد باشد... نطقتان چرا كور شده؟ زبانتان روزي به درازاي محيط كره ي زمين بود... شما كه مخالفانتان بزغاله هايي بيش نبودند؟ يادتان هست؟ خودتان گفتيد... شما به من و امثال من مي گفتيد بزغاله... ولي اين روزها خفقانِ سختي گرفته ايد؟ تخريبهاتان در چه حالند؟ تخريبچي هاتان چه؟ دروغهاتان در مستند هاي قشنگتان در چه حال است؟ عوام فريبي تان چه؟ آقايان وزرا در چه حالند؟ يادتان كه هست دوستاني همانند كردان ها و محصولي ها؟ يادتان هست؟؟؟ دولتهاي قبل كه آقايان را منصوب نكرده بودند؟ دست نشانده ي اسرائيل يا آمريكا نبودند؟ هيچ فكر نمي كردم روزي قبيله ام به اين صورت اميد سبزي بدمد در دلشان... تصورش برايم حتي ممكن هم نبود كه روزي دروغهايتان براي مردم آشكار شود... هرچند... آقاي احمدي نژاد دستتان بد رو شده... راستي تا يادم نرفته! هاله نورتان در چه حال است... از طرف ِ ملت سلام به اش برسانيد... گفتم مستند ياد اين افتادم: مستندتان چرا اين قدر صاف و ساده بود و بي دروغ؟؟؟!!! تا كي اين رفتار؟ حتماً وقتي كه نيستيد هم؟ آقاي احمدي نژاد، رئيس جمهور(!) محترم(!)، پروژه ي پارسيان را چه كسي كليد زد و كي زحمتش را كشيد؟ چرا ما جاهاي ديگر مي بينيم با عوام فريبيتان و هاله ي قشنگ ِ دور سرتان، بعضي بد بختها خفت ِ بوسيدن دستانتان را به خودشان مي دهند؟ و در اين مستند نقلي احساس مردم را هدف قرار داديد با اين بوسيدنهاي دستها... چرا با احساسات ِ مردم ساده دل بازي مي كنيد؟ تا كي؟ تا آخرالزمان؟ و هزاران چراي ديگر كه هيچ وقت تصور نمي كرديد به ذهن مردم برسد، با آمارهاي دروغينتان... عدد دادي... و حالا عدد تحويل بگير... آقاي احمدي نژاد... ماركسيست ِ كوچولوي نو مسلمان... دروغ هاتان دارد رسواتان مي كند... هرچند همه چيز دست خودتان است... ولي حد اقل مزيت اين دوره ي انتخابات(!) اين است كه اگر مير حسين موسوي به عنوان برنده "اعلام نشود"... دست ِ دغلتان بيش از گذشته براي مردم رو مي شود...
سوار بر موج سبز مي شوم و به قول دوستان حرفهاي مردم را قرقره مي كنم... هر چند این روزها همه اینها را می گویند... ولي اميدي واهي به جانم وارد شده... اين اميد را عمداً، به قصدِ سقوط تو پرپر نمي كنم.
آق
ا
ي
احمدي نژاد...
پي نوشت: دوستان ِ سبز، لطف كنيد و ساعت ِ پخش برنامه هاي تلويزيوني ِ مير حسين را به آشنايان بدهيد... كه رئيس جمهور ِ محترم، آقاي احمدي نژاد، قوانين ِ بازي را به هيچ وجه رعايت نمي كنند...
جدول برنامههاي تبليغي و مناظرهيي ميرحسين موسوي در صداوسيما
پي نوشت: به لرزش دستهايم نگاه كن... هوا سرد نيست، من سردم است.
يادش به خير! اين نیمه شبي با ديدن چه چيزهايي*، ياد ِ چه چيزهايي مي افتم! يادم آمد روزي روزگاري با يكي از دوستان ِ سابق در موزه هنرهاي معاصر كه هيچ از آثار ِ موجود در آن نمي فهميدم و نمي فهمم بوديم... از نوستالوژي سخن مي گفت و نمي فهميدم چه مي گويد... ميگفت "اين آثار نوستالوژيك است" يا چيزي شبيه اين... و من باز نمي فهميدم... پرسيدم "نوستالوژي چيه ديگه؟!" و گفت.
ولي كم كم بعد از آن ماجرا، خوب معني اين كلمه را فهميدم! به بخشي از حالات ِ غمزده ي آشناي هزاران ساله ي خودم مي گفتند نوستالوژي!!! ... خوردن ِ حسرت و كشيدن ِ درد با تُناژ ِ بالا به گذشته و حال، عادت ديرينه ام بوده و هست، كه گمانم تبديل شده به كلمه ي نوستالوژي...
(امشب)
* با ديدن ِ اين چيزها: نگاه كن!
خسته ام... مثل هميشه... مثل هميشه، يك ديشب ِ ديگر هم نخوابيده ام... صورتم را بعد از چند ماه بي حوصلگي بلاخره اصلاح مي كنم! مامان با شوق مي گويد: " چه خوشگل شدي(!!!)... قول بده از اين به بعد هميشه بزني ريشتو"! مي گويم: "باشه مامان"... مي زنم بيرون از خانه... به ياد ِ برف، در اين گرما... سگ گردي... پارك ِ دنجي كه از كودكي با من ريده شده... چند نخي از پال مال ِ باقي مانده... لباس فروشي
و
يك تي شرت سبز!
(ديروز)
من اگر کمی با اقبال بودم
زاده نمی شدم...
(همیشه)
روزي روزگاري كه امروز باشد
مي آيم و اينجا مي نشينم و مي نويسم تا فقط نوشته باشم كه دردي را دوا نكند:
حدود چند ساعتي شود(چند ساعت البته)، كه هي ساعت ِ گردي كه از روي ديوار به روي زمين نقل ِ مكان كرده نگاه مي كنم. هر دفعه 20 دقيقه مانده به ساعت بعدي! حالا ساعت 20 دقيقه به نه... ولش... آمدم بگويم كه چيز خاصي نمي خواستم بگويم به جر اينكه:
چند روزي هست كه هي مي خواهم بد و (نه زياد)بيراه بنويسم از زمين و زمان و مكان و زير و زبر و كوفت و زهر مار
هي چرت و پرت بگويم
هي زر بزنم و ولنگار بازي... و اتل متل توتوله گاو حسن چه جوره بازي، حسني نگو هوا بگو؟! دسمال ِ من زير درخت ِ آلبالو گم شده... سوا داري؟ نُچ نُچ....بي سوادي؟ نُچ نُچ... پس... تو...خر ِ... من... هستي... و شعر كه نه... خزعبلي كه قديم يك پيشوند ِ كس به اش اضافه مي كردم بنويسم... گه بخورم و ببافم هي...
درد ِ دل كنم با رفقا...
كه آن آقایي كه بالاي وبلاگم سبز شده اند و آن لينكهاي روزانه مانع ِ اين مي شوند... مي خواهم فحش هاي آب نكشيده بدهم به خيلي چيزها... ولي در طول اين مدت نمي شود(پيش خودمان بماند البته)... يعني مي شود، اما نبايد!!! كه مبادا به كسي يا كساني گزنه* به دست دهيم كه بگزند ما را... و نه من را، كه به گزيده شدن عادت دارم...
من كلاً بچه ي مثبت انديشي هستم
من كلاً آقا هستم
من كلاً نمي دانم هستم يا نه...ولي هستم
من كلاً در اين زمان ِ به خصوص ِ گول دوست ندارم...
* گزنه نام ملايم، يا شايد صفت و يا شايد استعاره ي يا يك چيز در اين مايه هاي ملايمي است از كارهاي كساني كه با آن مي گزانندت... چيزهايي كه در اين چند مدت نمي شود گفت!
نمي دانم.
پي نوشت: دوست من، كه سيگار پال مال ِ نقره اي به آتش مي كشي در گوشه و كنار وبلاگت... و آخرين پُستت "روزنه" است، من هرچه زور مي زنم نمي توانم برايت نظر بگذارم... نظر سنجي ها كلاً خرابه؟ و به همان دوست: اینکه من هم همان کار را که با يك آن با هرچه داشتم كردم، ولي افاقه نكرد كه نكرد... بگذريم:
... آتيش آتيش چه خوبه
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده...
پي نوشت ِ 2: باد خنك از جانب ِ اين كوچه وزان است!