|
... كورابي بيش نيست... كوراب زنده بودن...
|
بد دردي بد درديست...
سگ دردي بد درديست...
هم دردي...
با سماع ِ سرمستان بد حال شدن، نوبر ِ نوبران است...
سگ لرزه زدن هم، طوري كه عالم و آدم... هوار كشيدن وسط خيابانهاي پر از آدم با سگ لرزه و چاي در دست... سيگاري هم كنارش...
...
چاي ِ ريخته روي زمين
بد حال ِ از سماع ِ سرمستان، بي حال، تكيه داده به گوشه ي مجتمع ِ مثلاً فرهنگي هنري... چرا مي نويسم اينها را؟
بد دردي...
لرزش دستان حكايت از رنج ِ بشر نيست استاد... اشك ِ خشك شده ي گوشه ي چشمان گواه لرزش دستان است. حكايت از رنج ِ من است... من بشرم... بشر من است.
گور ِ پدر بشر.
اي كلاغ ِ صبح هاي روشن و خاموش ِ برفي
خوش تر از هر كس مشنگي دوست دارم قار قارت
لرزش دستان
بد دردي بد درديست.
هزار بار مشغوليت هم
نمي پراند درد را
از سرت
از ذاتت
ابله.
سر درد.
شبها كه ما بيداريم، آقا پليسه خوابيده...
ولي غير از اين، اتفاقات مهمتر و بزرگتري در لا مكانها رو مي دهد:
زير ِ نور ِ ماه
بعضي آدمها گرگ مي شوند
و
بعضي شان دراكولا.
و عشق
اين ميان غاز مي چراند بين ِ گرگها و خفاشها.
جان ِ سکوت.
ولي
سر رسيد دفتر روز است، نه شب.
پي نوشت: عشق سوداي شبانه است، كه دراز است
و
قلندر پيدا.
با تمام احترام، و ارجي(!) كه بر اخوان مي گذرام، ولي:
هستند و هست هرچه دروغ و فريب بود
تا مرگ اين حقيقت بي رحم بس بماند
...
ولي:
... چاره ي غمها زه باده خواه
ور نيست، پس چه چاره كنيم؟ چاره پس نماند
.
نواي دو تار خدا بيامرز و تَل به توان ِ هزار...
تلنگري كافيست تا روان ِ هميشه پريشيده ام باز بپرد... بپرد و بگويد: من نبايد بپرم!
در کل هر چی که می خوانی در این نا محل را به سر نگیر...
به شیدایی
بر ویر ِتو آویزم