|
... كورابي بيش نيست... كوراب زنده بودن...
|
مي نگارم انگارم را،
نگارم را مي انگارم.
دوشنبه ها
انگارم است: اتفاقات تكرار مي شوند...
روزها گم اند.
نشانه اي كه ندارند
هيچ
نشانه هاي همديگر را هم از هم ميگيرند...
نشانه هاي من را هم.
نشانه اي كه ندارم هيچ... نشانه هاي روزها نيز از يادم رفته...
دوشنبه ها اتفاقات تكرار مي شوند، بي و با نشانه.
با نشانه هاي بر باد رفته... تكرار مي شوند.
همه ي دوشنبه هاي
همه ي هفته هاي
همه ي ماه هاي
همه ي سالها
تكراري اند...
باور دارم! انگارم نيست.
باشد.
اگر بخواهيم بدانيم كسي سلامت است يا نه، بايد ازش سوال كنيم كه يا خوب مي خوابد يا نه... سلين اين را گفته بود، يادم است. اين جمله حكايت هميشگي من است لا اقل.
مي گويم كه شايد روزي باد در ِ خانه ِما را هم زد، و شايد هم روزي مرا با خود برد... هرچند برباد رفته ي 1 خودمم... كه آن موقع است كه بگوييم آي عشق آي عشق چهره آبي ات پيدا نيست، چهره ي سرخ ات پيدا نيست، چهره ي سرخابي ات پيدا نيست... رنگ متفرعنت پيدا نيست... آي عشق آي عشق خودخواهي را از حد گذرانده اي، خواهان ِ كسي، چيزي هستي... آي... چرند مي گويم.
آي عشق
فقط آنان كه برين جانبشان هست گذر مي دانند
خانه ماننده اي اينجاست به پا...
نه
نمي بينند آنان هم اين دور ِغريب.
باور كن.
رفتم سر كوچه يه پاكت سيگار بگيرم
رفتم اون دنيا تا بميرم.
باور كن.
آهااااي... هوي... عشق كجايي؟ رنگت چرا پريده؟ بي رنگ شده اي چرا؟ بي خاصيت شده اي چرا؟ هوا خاصيت دارد؟! تو نداري... مثل هوا بي رنگي و به جامه هاي هزار رنگ، رنگ عوض ميكني...
آهای
به جا در بستر خارت، که به امید تردامن گل روز بهارانی
فسرده غنچه ای حتی نخواهی دید و این دانی
این دانی
این دانی
من زود تر از اين
برگهاي پاييزي
به خانه مي رسم
برگها نيستند
مرگها نيستند
در حياط خانه
مادرم ايستاده است
قرآن را دوباره مي خواند
صبح هم خوانده بود
چادر سفيد دارد
گرانبها است
معلوم را يافته است
ديگر چادر سياه ندارد
به گمان ابر نزديك شده است
خورشيد را مي بيند
مهتاب را مي بيند
چادر سفيد در خانه است
روزهاي قديم است
مادرم از كنار حوض
عبور ميكند
در دستان لباس هاي سفيد
دارد
سبزي ها را
از باغچه چيده است
نام ريحان را
فراموش كرده است
از ما مي پرسد
ما سكوت مي كنيم
ما بي رحم
ما صدمه پذير
مي گوييم:
ما را نياز به نام ريحان نيست.
او ديگر طاقت ندارد
دستان به سوي آسمان
گيسوان رها در ريحان
آشفتگي- باشد
ما صبر داريم
مادرم به خانه مي آيد
ديگر
نه سخن از ريحان
نه جواني
نه مرگ
پس دليل زنده ماندن چيست؟ مادر؟
نمي دانم
مادر مي داند
در خانه مي ماند
ما مرده ايم
مادر زنده است.*
تقریباْ هیچی.
همه چیز به خیابان ختم می شود... و به پارکهای درون میدان ها و خیابانها. در خیابان است که شبه آشنایانت را می بینی و یادت می آید که روزی یک وجب بالاتر از انگشت اشاره ات بودی! و امروز ملیاردها ملیارد پایین تر از ته انگشتت هستی، هرچند آن وقتها هم کمتر از این نبودی و لحظه ای بود که در عکست ماند(۲۰/۱۲/۸۷).
* "من"/ "عاشقی بود که صبحگاه دیر به مسافرخانه آمده بود"/احمد رضا احمدی