|
... كورابي بيش نيست... كوراب زنده بودن...
|
لعنت... وای بر این بخت و بر اقبال ِ بد... بیش از حد خودت را درگیر می کنی احمق ِ دنیایت به فاک رفته... حال که خراب می شود دیگر کاری نمی شود کرد... قرصها هم همینطور قطار می شوند، و باز توفیری، ترنگلی، چیزی...
هیچ
هیچ چیز...
هیچ
چیز...
خراب که شوی، دیگر هیچ چیز افاقه ات نمیکند...
خاطرات هم...
سنگینی همه هستی و نیستی به جان شانه های بی جان ِ من افتاده...
جای من کمی آنطرفتر بود... فقط کمی...! میفهمی؟
نه،
جای من اصلاً نبود... جای من اصلاً نبود... جای من اصلاً نبود... جای من اصلاً نبود... جای من اصلاً نبود...
جای من اصلاً نبود.
* متشکرم
انتخاب شد!!!
بی هیچ(با) فلسفه و بنیاد ِ فکری انتخاب شدند چیزهایی که باید یا که شاید درونشان کار باید کرد... موسیقی که بود، و قصد ِ ترک آن را داشتم به قصد ِ سینما... طراحی و نقش زدن و قلم...
بی هیچ بنیادی، بعد ِ هزاران سال فکر، به اینها رسیدم... خواه خوب یا بد... رسیدم!!! "در یک لحظه"... درکی از مسائل که بازگو نتوان کرد...حالات ِ عجیبی که خیلی ها به حکم بودن گرفتارشان هستند...
خودم که می گفتم هنر تنها اختراع ِ مایه ی آرامش بشر است!
ای مایه ی آرامش، همه ی آرامم را از من گرفته ای... گرفته اید... اسکورسیزی... کیارستمی... مجیدی... مخملباف... بتهوون... نامجو... باخ... پناهی ِعظیم... سهراب ِ شاعر... مونک... ونگوگ ِ دیوانه... میم- قاف ِ... و و و و و و و و ...
و
من من من من من من من...
من ِ دیوانه که دیوانه تر می شوم هر لحظه...
نمی دانم... از این تصمیمها زیاد بوده اند، و هر روز تغییر می کنند بر اساس ِ بد حالی و بی حالی، ولی درجه ی دیوانگی من روز به روز بیشتر می شود، پای این نوشتار ِ الکترونیکی نمود میابد(م)!!!
تصمیم ها هر روز تغییر می کنند، ولی:
من ِ دیوانه، دیوانه تر می شوم هر لحظه...
هوس ِ برگ به سرم زده... قول می دهم یک دانه آلت الاغی اش را تمام میکنم... من رفتم دود کنم پول ِ بابای بی پول را...