تبليغاتX
کوراب
... كورابي بيش نيست... كوراب زنده بودن...

خواستم چیزی بنویسم که فقط نوشته باشم... بلکه ام باز شود این در ِ گم شده بر دیوار... نوشتن دردمندی افتخاری ندارد... نوشتن از بودن نیز روزمرّگیست... پس و پیش هم که ندارد بد مصب... نمی دانم چرا هی خاطرات در این چند مدت در ذهنم می لولند. نه! این منم درون خاطرات غوطه می خورم انگار... منک... من ِ کوچک! خاطرات تلخ ِ تلخ ِ تلخ... و گاهی شیرین... که همه شان شیرینند از فرط تلخی... تلخ و شیرین پیشکش ِ صاحبانشان... خاطرات من، مرا ساخته اند اکنون، و مرا من کرده اند همیشه، و نه اکنون... این نیز مساٴله ی پیش پا افتاده ایست... کلام را هم... انگار دیگر نمی توانم بنویسمشان... چرا، می توانم... کلمه ی مسموم را شاید کم کردم و دیدم و شنیدم فقط... اما نه دیدن و شنیدن ِ کلمات...و شاید هم در کنار ِ کلمات... واژه ها را در باد و باران جست به قول یارو" سهراب" مثل اینکه، و شاید من همین کار را خواهم توان کردمانیدندیم! چیزی نیست، چیزم خل شده باز... همینطورهرچه بیاید می نویسم تا مطلبی برای وبلاگم آماده کرده باشم... حالا به هر ضرب و زوری که شد! نیچه هم نه بابا... ولش! شوپنهاور چه؟ نه بابا صادق خان ِ هدایتمان از همه شان بهتر تر است و حسین جان ِ پناهی که "تا هست جهان ارثیه ی  باباشه"... نه اصلا... اه... مامان باز گیر داده یه من ِ بیچاره... من چه گهی خورده ام؟ نمی دانم...! بروم ببینم حرف حسابش چیست... الحق که اگر بد بخت به من اطلاق نشود، هیچ کس دیگر در دنیا بد بخت نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 13:18  توسط حامد  | 

هوا... سرد که می شود و زمستان شروع... من دردهایم گل می کند... خاطراتم تازه می شود... همه چیزم عود می کند... زمستان را بینهایت دوست دارم، ولی زمستان با دوست دارانش بد می کند انگار... نه! زمستان خوب است و هر چه بگویی باز هم زمستان خوب است... حتا اگر مغزت را بدرد، ما تحتت را جر دهد، هستی و نیستی ات را تباه کند... تباهی را دوست دارم... زمستان خوب است و سردی تنها چیزیست که می چسبد در این سرما... و چای داغ ِ میان پارکها و گذرگاهها... و شب گردی ها و سیگار های بی نهایت... شب گردی های بی نهایت و سیگارها و بی پولی ادواری و ادباری در نتیجه بی سیگاری... همه چیزش را دوست دارم... لعنتی کشنده است... کشنده ها را دوست دارم... جنون را، قدم زدن در اتاق کوچکم را تا صبح، خیابان گردی را شب تا صبح و صبح تا شب... تنفر را و دوست داشتن را... و مزخرف نوشتن را... بد حالی و ولنگاری ای که حاصل نمی شود از فرط بد حالی... من... انگار...  زمستانها... هستم!!! بگذریم... شما خوبید؟!

*دلتنگی عجب چیزیست!

* هادی عزیز را سپاس می گزارم، بابت ِ پرستاری اس ام اسی اش از من... با وجود همه ی بد حالیش... شاکرش هستم... و دستهای همیشه یخ زده اش را می ستایم...

* سعدی جایی، چیزی گفته بود:

"سعدی از سرزنش خلق نترسد،هیهات

غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را؟"

این را...

 * جالب است! ما وراء ام گل کرده! در کافی نت نشسته ام و می دانم که برادرم در این ساعت می آید همین کافی نت... و می آید و می زند پشتم و می گوید حامد...!!! چه کنم؟! دست خودم نیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:50  توسط حامد  | 

 
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات
ثبت ایمیل برای دریافت آخرین اخبار مربوط به میرحسین موسوی: