|
... كورابي بيش نيست... كوراب زنده بودن...
|
... فلک در خاک می غلتید از شرم سر افرازی
اگر می دید معراج از پا افتادن ما را...
مرا نه سر نه سامان آفریدند
پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند
پیرایش(!)(در ۲۰:۰۹ بیست و هفت مهر ۸۷ هجری):
هی... آقای بهترین روانپزشک استان گیلان... چه می خواهی از روان ِ این همیشه در وطن خویش ، در وطن دیگران، در همه ی جهان ها غریب... چه میخواهی؟ روانم را می خواهی بپزشکی؟ به خدا حالم خراب است... دست بردار... حالم خوش نیست... تو چه میدانی من چه می کشم؟ تو چه می دانی درد ِ "بودن" چیست؟ چه می پرسی از من؟ از حالات نوستالوژیکم؟ از فلسفه ام؟ از دختری که دوستش دارم؟ از هومن؟ از هادی؟ از میثاق؟ من هیچ ندارم... هیچ نیستم... ولم کن... جلسه ی بعدی میگذاری برایم؟ "می خواهم در دیداری دوباره ببینمت"... چرا؟ هی... آقای بهترین روانپزشک... روانم پاک است...!!!
بدم... خرابم...بد بد بد بد بدبدبدبدبد...
وقتی به زور سوار ماشینت کنند و ببرندت که عرعر کردن در خیابانت را، مغموم بودنت را، دردِ بودگی کشیدنت را، کارهای نا هنجارت را، "دیوانگی ات" را درمان کنند می فهمی چه میگویم!!!
روسربنهبه بالینتنهامرارهاکنترکمنخراب شبگردمبتلاکن... آقای بهترین روانپزشک... ماییموآبدیدهدرکنجغمخزیده...
.
.
.
و اما تو: شاد باش ای عشق خوش سودای ما! ای دوای جمله علتهای ما...!!! ضماد... اسم بانو پاک شد... (خواهش و جدی؟! اختیار کسی در دست کسی؟... خودت و صاب اختیار نکن همشهری...) اما امشب بهش بگو یه سر به زادگاهش بزنه... دارم محیاش میکنم و مهیای رفتنش... بزم شمعهاس امشب...
*دست به قنداق نمی رود... تفنگ غلاف می شود... جهان اصلا نمی چرخد، راه هم نمی رود... عر عر...
+هادی کجایی؟
... نقل آن نیست...
نقل این است که دگر
شده ام شهره ی شهر
شده ام شهر ی شهر ِِ سفها
...
نقل این نیست، که من
شده ام شهره ی شهر سفها...
نقل این است که "من"
خاکستر ِ خیزان استَم،
زیاد است غم ِ بودن ِ من
و مرا باید بود:"تو"
نقل این است:"تو"ای بایدمی...
نقل این است که تو را شاید بود
و مرا باید "تو"...
و من
می گریم باز...