در حال انفجارم...
۱...۲...۳...
.
مرده ام،
-اینگونه می انگارم(!) لا اقل-
بامدادها و شامگاه های بسیاریست...
و هر روز
مرغوب تر از دیروز
...
باری، حکایتیست!
RSS