تبليغاتX
کوراب
... كورابي بيش نيست... كوراب زنده بودن...

 

 

 

... در هر حال باید خسته باشیم و خسته تر انجام بیابیم.

و ماییم که همیشه خستگی خود را در گوش فلک زار می زنیم. و فلک که خسته تر از همه است(!) و بیچاره تر هم، بروت مارا به باد قهقهه کولیانه ای گرفته و در دل می گوید: "که موجود از اینها مزخرف تر تا حال سیر نکردیم، اینقدر ناچیز و در عین حال این قدر پر ادعا! پناه بر... ."

و اما ما...

 باز ادعایمان می شود و باز می رویم و می رویم و می رویم و... تا برسیم به هیچ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:59  توسط حامد 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 15:47  توسط حامد 

 

 

 

 

سر دردها،

سردردهای لعنتی،

سردردهای بی همه چیز...

 

پی نوشت1: نمردم و مردن از جر خوردنم را هم دیدم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 1:45  توسط حامد  | 

 

 

 

فکر، درد،

بغض...

 

 

اشک.

...

خشم، پال مال،

پشم!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 0:23  توسط حامد  | 

 

 

 

از شدت شبق به جنون رسیدم

و انسان را آفریدم...

 

خداوندم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 23:42  توسط حامد  | 

 

 

 

شما را به جان خدایانتان،

شما را به روح انبیائتان،

شما را به مسخ شدگیمان

بگذارید نفس بکشند...

 

قلبم به مغزم،

مغزم به دستان بی رمق و چرکینم

و دستانم

به گونه های چروکیده شان...

بی شک تسلی خواهند یافت

با سرمای دستهایم.

...

شما را به ابتذال بشر،

شما را به شهوات بزرگِ آویزان ِ روی آلتهامان

بگذارید نفس بکشند.

تنها نفس.

 

پی نوشت: چشمانم کو؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 3:12  توسط حامد  | 

 

 

 

بابا اینقد دلتنگی نکون ضعیفه. جولو در و همسایه خوف نی . خوفیت نره. می دونیم دلت واسه ما یه ذره شده. ولی خوب چی کونیم؟ نیمیشه. والا نیمیشه. بلا نیمیشه. باید حبسمون تِموم شه. چرا این همه بی تابی می کونی؟ اِ اِ اِ، نیمیگی مردم یه چی میگن؟ ها؟ در موستراحو میشه بس ولی دهن مردمو چی؟ ها؟ هی دم به ساعت تیلیفون میکونی تو این زندون که چی بشه؟ نیمیگی جولو روفقا ضایع میشیم؟ نیمیگی انگ و ننگ زن ذلیلیو می چسبونن روو پیشونیمون. ای بابا. شودیم گاو پیشونی سیفید تو این دخمه! بس که زنگ زدی یا اومدی واسمون از این قورمه سبزیا و فسنجونا آوردی. بابا زندون جای مَرده. مام که end ِ مرد و مردونگی و مرام و خراب رفاقتیم. اَ  َ َ َ َ َ...  ای بابا حالا چرا گریه می کونی؟ خوب بابا، این قد آب غوره نگیر. زشته جلو مردم... .

واستا از این خراب شده بیایم بیرون، یه چادر تازه ی گلگلی واست میگیرم سرت کونی حال کونیم... وقتی اومدیم، واسه کوروش جونمون یه دست لباس اسپورت میگیریم  کفِش بِبُره. یه کفش دیدیم چسب پای خودشه! می خریم واسش... اِی قربونش بره بابا. رفتی خونه کوروش ِ بابایی رو از طرف من یه ماچ مردونه ی خوشگل بوکون.موراقبشم باش... یادت نره وا.

آها این قد گریه می کونی که داشت یادمون می رف. دَفه دیگه اومدی، یه شیش هف پاکت کِنت مشتی بیگیر بیار واسمون. اینجا لامصب سیکاراش همه عینهو پشکل میمونن.

خوب دیگه بورو به سلامت. خوش اومدی...

بیییییییییییب.

 

پی نوشت۱: جهان پير است و بی بنياد از اين فرهاد کش فرياد

                که  کرد افسون و نيرنگش ملول از  جان شيرينم

 

پی نوشت۲: کُس خل شدیم رفت.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 3:35  توسط حامد  | 

 

 

 

رفیق جان این پست به شما اختصاص دارد، به جای آن چیز هایی که گفته بودید، اینهارا  توشه ی راهتان کنید. هم بهتر است هم  زیبا تر:

 

پیری دیدم به خانه ی خماری

گفتم: ندهی ز رفتگان اخباری

گفتا: می خورکه همچو ما بسیاری

رفتند و خبر باز نبامد باری

 

 حوف زیاد است ولی...

عرضی نیست...

بدرود رفیق جان!

 

پی نوشت: برگیر ز خود حسابی، ار با خبری

              کاول تو چه آوری، آخر چه بری؟

              گوئی: نخورم باده که می باید مرد

              می باید مرد، اگر خوری یا نخوری

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 0:42  توسط حامد  | 

 
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات
ثبت ایمیل برای دریافت آخرین اخبار مربوط به میرحسین موسوی: