تبليغاتX
کوراب
... كورابي بيش نيست... كوراب زنده بودن...

 

 

 

... حالم بده،

 یه کم بیشتر از بینهایت.

 

پی نوشت: ...

.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 23:56  توسط حامد  | 

 

 

 

به مرحمت شیخ الشیوخ نادر الدین شاه ما نیز به بازی دعوت شده ایم.از قرار معلوم هر بازی کن باید عده ای را هم دعوت کند. عجب! خودمانیم ، جالب است.

معرفی:

حامد هستم، فرزند بابام.

متولد بیست و دومین روز از پنجمین ماه از سال هزار و اندی( سیصد و شصت و شش) هجری- خورشیدی هستم که دقیقاً به "یک آچار فرانسه ی خورد و خمیر ِ مردنی زنگ زده ی  به درد نخور( که استفاده نشده زنگ زده است) و به هیچ دردی(حتی به درد ِ درد هم) نمی خورد" مانندم.

کمی بی ثباتم و غیر قابل تحمل و تا حدی دارای روحیه ای لطیف! و افکاری تخمی. نه زیاد بدبینم نه زیاد خوشبین. غمگین نیستم وخوشحال نیز نیستم. ولی گهگاه در اوج غمم و گهگاه بیخود از فرط بی خویشی( تقریبا مثل خیلی ها).

قدما کمی موسیقی می دانستم که اکنون سوار بر باد فنا رفته و نمیدانم به کجا رفته.

کمی قدیم ترک  بوکسور بود ه ام( ارواح خیکم) ولی در حال حاضر لشی  هستم که لنگه ندارد( مثلا به خودم نمی رسم و از این حرفها...). در این اوان کم و بیش ادبیات و تاریخ را دنبال کرده ام و می کنم و(اگر توفیقش نصیبم شود) خواهم کرد. با تاریخ بیشتر اخت شده ام(ولی ادبیات کمتر به انسان ضربه میزند نسبت به تاریخ) وتاریخ در عین حال که خیلی  از دارایی مرا(... !) صرف خودش کرده،(خودمانیم) چیزهایی عایدم کرده که پر هم بدک نیست.

و کم کم در این فکرهستم که دُز تاریخ را کَمکی( کم ِ کوچکی) کم کنم و بر دُز ادبیات  بیافزایم.

اگر بشود اسمش را گذاشت دانشجو باید بگویم  خیر سرم در حال حاضر دانشجوی ( شاید) ترم آخر کاردانی الکتروتکنیک(برق صنعتی) هم هستم. ولی خُب، بدون تعارف در این مقوله ازهمه ی مقولات شوت تر تشریف دارم. و حالم از هر چه رابطه و ضابطه که انسان تعریف کرده باشد به هم می خورد( ولی چه میشود کرد؟ ناگزیریم و مسخ شده ی تعریفات انسانی. و حتی دیگر بدون این تعریفات زندگی غیر ممکن است).

بین افتخارات بیشمارم یک افتخار شاخص هم دارم که خالی از لطف نیست گفتنش(من باب درس و دانشگاه): تا به حال چهار بار نا قابل یک درس به نام "ماشین های الکتریکی سه فاز" را اخذ کرده ام ولی هنوز موفق یه پاسیدن آن نشده ام.

دو تا شعر هم بلدم که میخواهم بخوانم.

انصافاً هیچ کدامتان این دو تا را بلد نیستید، خانم معلم به ما تخصصی آموزانده است:

اتل متل توتوله

گاو حسن ققلقلیه

سرخ و سفید و آبیه

می زنم زمین میگه آخ،

هوا میره

من این توپو نداشتم

مخشامو خوب نوشتم

بابام بهم عیدی داد یه توپ قلقلی داد!

 

چه شد؟ من دوتا شعر بلد بودم !

 

فصل و ماه مورد علاقه ی من: بهارِسالهای کودکی ام با آن درخت زیبا که می شکفت در آن باغ زیبا با گلهای زرد  رویاییش و مرا مست می کرد.

 ( شکر پر اشکم نثارت باد،

                                    خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من...)

واکنون  زمستان و سفیدی برفی که همه چیز، حتی غمها را  می پوشاند( حتی برای مدتی کوتاه)

و در آینده هم... .

 

رنگ مورد علاقه: سفید مطلق و سیاه مطلق.

 

غذای مورد علاقه ام: از مِی دو منی ز گوسپندی رانی

(ولی نه؛ کلاً هر چیز که قابل خوردن باشد مرا کفایت می کند).

 

موسیقی مورد علاقه؟ موسیقی فرهاد مهراد، داریوش اقبالی، ستار، و یک موزیک فوق العاده که مانند به اُپرای روسی هست ولی اپرا نیست و کم و بیش گیتار کلاسیک. دیش دیش دیش دوف دوف را هم دوست دارم. ولی اینها همه مال دوران جوانی ام بود. اکنون نه حالی برای حال مانده، نه  گوشی برای  شنود!

 

بدترین ضد حالی که خورده ام: من خود ضد حال هستم.

 

بزرگترین قولی که داده ام: مراقب خود باشم!

 

ناشیانه ترین عملی که انجام داده ام: زندگی کردنم.

 

بهترین خاطره زندگیم: کمک با تمام وجود به هرکس که توانستم و گهگاه عشق ورزیدن به آنهایی که دوستشان دارم(شاید هم نه).

 

بدترین خاطره زندگیم: شاید! به دنیا آمدنم بود( هرچند از خاطرم محو شده).

 

شخصی که دوستدار دیدنش باشم: حکیم عمر خیٌام، ابوالعلاء معری و یکی دو نفر دیگر. اگر فرصت شد خودم را نیز!

چه کسی را دعا میکنم و چه کسی را نفرین؟ در کل به مزخرفات اعتقادی ندارم.

 

روزگارم در 10 سال آینده: دوست دارم نویسنده ای و شاعرکی و محقق ادبی و تاریخی شوم( واگر هم شد کمی فلسفی) و در یکی از ییلاقات به سر ببرم. تا ببینیم چه می شود.

 

این هم از معرفی، ولی با وجود همه ی اینها، به قول مسافر کوچولو: «...» .

 

و به عنوان حرف آخر، تکه ای از شعری (مزخرفی) از خودم :

 

... از شما می پرسم

مأمن زیبایی را!

با شمایم،

با شما،

های شما.

 

گمان می رود که باید دوستانی را نیز دعوت کرد به بازی( تعداد دوستانما زیاد هم نیست).

دعوت شدگان در صورتی که خود دعوت نشده باشند و اگر حسی برای این کار داشته باشند:

موجی، هارمونیست ، necromacer، و اگر دوست داشته باشد سین.

(فکر کنم بازی از طرف من مقطوع النسل شد).

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 2:22  توسط حامد  | 

 

... ا ی بابا... !!!

تو اوج حسی مثلاً.

 مثلاً داری یکی از اون مزخرفاتی رو می نویسی که همیشه می نویسی.

یهو به همه دار و ندارت یه جا می رینن.

اینم از روز و حس قشنگ ما.

ای... .

خورد خوردم. از این بد تر هم میشه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 3:26  توسط حامد  | 

کلاغهای پاییزی روی درختان پاییزی میخوانند و عمر مرا به fuck می دهند.

بخوانید خودتان را

بخوانید مرا

بخوانید و مرا به نابودی بکشانید،

خوشا خواندن شما،

خوشا نابودی من،

خوشا سقوط من،

خوشا سقوط به اعماق بدترینها،

خوشا سقوط به اعماق بهترینها،

خوشا همان هیچ  همه چیز شاعران.

؟!

بی خیال

-جسارت است، ولی:

fuck all the world

-راحت باش جانم،

راحت باش.

پی نوشت: از همه چیزسیر و بیزار است. من یکی که اصلا نمیفهمم او چه اش شده! فقط من یکی!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 14:29  توسط حامد  | 

 

 

 

...برتراند راسل یکی از فلاسفه ی یزرگ  بیخدا بوده است.

 

و این پست را(فقط و فقط) به منظور قدر دانی از دوست خوبم در جواب تشکر محبت آمیز او ، که خوب است و قدر دان و برای فهمیدن جواب سوالهای بی جوابش(که احتمالاً هیچ گاه جوابهایشان را نمی یابد) گذاشته ام.

رفیق‌، بخوان و بیندیش و ببین آیا می توانی جواب سوالهای بی جوابت را از این داستان به دست بیاوری ؟

 

کابوس مرد خدا

 

دكتر تاديوس‌، متألة‌ نامي‌ خواب‌ ديد مرده‌ و راهي‌ بهشت‌ است‌. مطالعاتش‌او را آمادة‌ اين‌ سفر كرده‌ بود و در يافتن‌ مسيري‌ كه‌ او را به‌ مقصد برساند هيچ‌مشكلي‌ نداشت‌. به‌ بهشت‌ كه‌ رسيد در زد و با گشوده‌شدن‌ در با وارسي‌ دقيقي‌كه‌ انتظارش‌ را نداشت‌ روبه‌رو شد. از نگهبان‌ اجازة‌ ورود خواست‌ و درمعرفي‌ خود گفت‌: انسان‌ شريف‌ و متديني‌ هستم‌، مرد خدا و همة‌ زندگي‌ام‌ راوقف‌ حمد و سپاس‌ و جلال‌ و جبروت‌ خداوندي‌ كرده‌ام‌.
     نگهبان‌ با تعجب‌ گفت‌: انسان‌! انسان‌ ديگر چيست‌؟ و چه‌گونه‌ موجودِمضحكي‌ چون‌ تو مي‌تواند كمكي‌ به‌ جلال‌ و جبروت‌ خداوند كند؟
     دكتر تاديوس‌ مات‌ و مبهوت‌ پرسيد: يقيناً تو از وجود انسان‌ بي‌خبرنيستي‌. تو بايد بداني‌ كه‌ انسان‌، اشرف‌ مخلوقات‌ و برترين‌ آفريدة‌ خالق‌ يگانه‌است‌.
     نگهبان‌ گفت‌: در اين‌ مورد متأسفم‌ كه‌ احساسات‌ تو را جريحه‌دار مي‌كنم‌.اما آن‌چه‌ تو مي‌گويي‌ موضوع‌ جالب‌ و سرگرم‌كننده‌اي‌ براي‌ من‌ است‌. من‌ترديد دارم‌ كه‌ هرگز كسي‌ در اين‌جا دربارة‌ آن‌چه‌ تو انسانش‌ مي‌نامي‌ چيزي‌شنيده‌ باشد. به‌ هر حال‌ از آن‌جا كه‌ نگران‌ و افسرده‌ات‌ مي‌بينم‌، به‌تو اين‌فرصت‌ را مي‌دهم‌ كه‌ با كتاب‌دار ما صحبت‌ كني‌ و نظر او را هم‌ بخواهي‌.
     در اين‌ هنگام‌ كتاب‌دار، موجودي‌ گوي‌مانند با هزار چشم‌ و يك‌ دماغ‌، درآستانة‌ در ظاهر شد و چندتايي‌ از چشمان‌ خود را به‌ دكتر تاديوس‌ دوخت‌ و ازنگهبان‌ پرسيد: اين‌ چيست‌؟
     نگهبان‌ پاسخ‌ داد: اين‌ مي‌گويد يكي‌ از انواع‌ است‌ كه‌ «انسان‌» ناميده‌مي‌شود و در جايي‌ به‌ نام‌ «زمين‌» زندگي‌ مي‌كند، و تصورات‌ عجيب‌ و غريبي‌دارد مبني‌ بر اين‌كه‌ آفريدگار علاقة‌ خاصي‌ به‌ اين‌ مكان‌ و اين‌ گونه‌ دارد. من‌گمان‌ كردم‌ شايد تو بتواني‌ او را از اشتباه‌ درآوري‌ و راهنمايي‌اش‌ كني‌.
     كتابدار با مهرباني‌ به‌ متأله‌ گفت‌: شايد بتواني‌ به‌ من‌ بگويي‌ اين‌جايي‌ كه‌آن‌را «زمين‌» مي‌نامي‌ كجاست‌؟
     متأله‌ گفت‌: اوه‌، بخشي‌ از منظومة‌ شمسي‌ است‌.
     كتاب‌دار پرسيد: و منظومة‌ شمسي‌ چيست‌؟
     متأله‌ گفت‌: اوه‌...
     و در حالي‌ كه‌ نگران‌ و معذب‌ به‌ نظر مي‌رسيد ادامه‌ داد: زمينة‌ كار من‌معرفت‌ِ ديني‌ و دانش‌ مقدس‌ و قابل‌ احترامي‌ است‌. اما پرسشي‌ كه‌ تو مطرح‌مي‌كني‌ متعلق‌ به‌ حوزة‌ شناخت‌ِ غيرديني‌ و كفرآميز است‌. به‌ هر تقدير، من‌به‌حد كافي‌ از دوستان‌ اخترشناسم‌ آموخته‌ام‌ كه‌ بتوانم‌ به‌ شما بگويم‌ كه‌منظومة‌ شمسي‌ بخشي‌ از ]كهكشان‌[ راه‌ شيري‌ است‌.
     كتاب‌دار پرسيد: اوه‌، راه‌ شيري‌ يكي‌ از كهكشان‌هاست‌. يكي‌ از آن‌ صدهاميليون‌ كهكشاني‌ كه‌ شنيده‌ام‌ وجود دارد.
     كتاب‌دار با حالت‌ استهزاآميزي‌ گفت‌: بسيار خوب‌، بسيار خوب‌، و توانتظار داري‌ كه‌ من‌ يكي‌ از آن‌همه‌ را به‌ خاطر بياورم‌؟ اما من‌ به‌ ياد دارم‌ كه‌چيزي‌ شبيه‌ به‌ «كهكشان‌» قبلاً شنيده‌ام‌. در حقيقت‌، من‌ مطمئن‌ هستم‌ كه‌ يكي‌از كتاب‌داران‌ جزء ما بايد در اين‌ زمينه‌ تخصص‌ داشته‌ باشد. بگذار دنبال‌ اوبفرستم‌. شايد او بتواند به‌ ما كمك‌ كند.
     پس‌ از زماني‌ كوتاهي‌ كتاب‌دار جزء بخش‌ كهكشان‌ها حضور خود رااعلام‌ كرد. در شكل‌ و هيأت‌، او موجود غريب‌ِ دوازده‌ چهره‌اي‌ بود. كاملاًمعلوم‌ بود كه‌ زماني‌ سطح‌ او درخشان‌ و نوراني‌ بوده‌ است‌، اما غبارِ دوران‌ براثر نگاه‌داري‌اش‌ در بايگاني‌، چهرة‌ او را تيره‌ و كدر كرده‌ بود. كتاب‌دار به‌ اوتوضيح‌ داد كه‌ دكتر تاديوس‌ در تلاش‌ براي‌ توجيه‌ اصل‌ و خاستگاه‌ خود ازكهكشاني‌ نام‌ برده‌ است‌ به‌اين‌ اميد كه‌ شايد اطلاعاتي‌ از بخش‌ كهكشان‌هاي كتاب‌خانه‌ دربارة‌ كهكشاني‌ كه‌ به‌ آن‌ تعلق‌ دارد، به‌دست‌ آورد.
     كتاب‌دار جزء گفت‌: بسيار خوب‌، گمان‌ مي‌كنم‌ سر فرصت‌ بشود اطلاعاتي‌ به‌ دست‌ آورد. اما از آن‌جا كه‌ صدها ميليون‌ كهكشان‌ وجود دارد وهر يك‌ نيز پرونده‌اي‌ مخصوص‌ به‌خود دارد كه‌ شامل‌ مجلدات‌ متعدد است‌، زمان‌ درازي‌ طول‌ خواهد كشيد تا بتوان‌ مجلد مورد نظر را پيدا كرد. خوب‌،حالا به‌ من‌ بگوييد اين‌ كدام‌ كهكشان‌ است‌ كه‌ اين‌ ملكول‌ عجيب‌ آرزومنديافتن‌ آن‌ است‌؟
     دكتر تاديوس‌ تحقيرشده‌ با صدايي‌ لرزان‌ و توأم‌ با ترديد پاسخ‌ داد: اين ‌كهكشاني‌ است‌ كه‌ آن‌ را «راه‌ شيري‌» مي‌نامند.
     كتاب‌دار جزء گفت‌: بسيار خوب‌، سعي‌ مي‌كنم‌ آن‌ را پيدا كنم‌.
     سه‌هفته‌ بعد، كتاب‌دار جزء بازگشت‌ و توضيح‌ داد كه‌ برگ‌ نماية‌ فوق‌العاده‌كارآمدي‌ در بخش‌ كهكشان‌هاي‌ كتاب‌خانه‌ آن‌ها را قادر ساخته‌ است‌ تاموقعيت‌ كهكشان‌ مورد نظر را به‌ شمارة
QX321-762
تعيين‌ كنند. و گفت‌ كه‌آن‌ها با به‌كارگيري‌ همة‌ پنج‌هزار كارمند بخش‌ كهكشان‌ها اين‌ بررسي‌ را انجام‌داده‌اند، و افزود: شايد شما بخواهي‌ با خود كارمندي‌ كه‌ متخصص‌ ويژة‌كهكشان‌ مورد نظر است‌، ديداري‌ داشته‌ باشي‌، اين‌طور نيست‌؟
     و در پي‌ اين‌ سخن‌ به‌ دنبال‌ كارمند موبوطه‌ فرستاد و معلوم‌ شد كه‌ او نيزموجود غريبي‌ است‌ هشت‌ چهره‌ با يك‌ چشم‌ در وسط‌ هر يك‌ از آن‌ها و يك‌دهان‌ در يكي‌ از چهره‌ها. او از اين‌كه‌ خود را از اين‌ منطقة‌ درخشان‌ و نوراني‌ وبه‌دور از قفسة‌ متروك‌ تاريكش‌ مي‌ديد شگفت‌زده‌ و مبهوت‌ شده‌ بود، خود راجمع‌ كرده‌، بر اعصابش‌ مسلط‌ شد و با حالتي‌ تقريباً خجولانه‌ پرسيد: دربارة‌كهكشان‌ من‌ چه‌ مي‌خواهي‌ بداني‌؟
     دكتر تاديوس‌ لب‌ به‌ سخن‌ گشود و گفت‌: آن‌چه‌ مي‌خواهم‌ بدانم‌ دربارة‌منظومة‌ شمسي‌ است‌، توده‌اي‌ از اجرام‌ آسماني‌ كه‌ به‌دور يكي‌ از ستارگاني‌ كه‌در كهكشان‌ توست‌ مي‌چرخد، و ستاره‌اي‌ كه‌ اين‌ اجرام‌ به‌ دور آن‌ مي‌چرخند،«خورشيد» نام‌ دارد.
     ـ پوف‌!
     كتاب‌دار كهكشان‌ راه‌ شيري‌ با پوزخندي‌ گفت‌: پيداكرن‌ خودِ كهكشان‌ راه‌شيري‌ به‌قدر كافي‌ مشكل‌ بود، چه‌ برسد به‌ يافتن‌ ستاره‌اي‌ در آن‌ كه‌ كار بسياردشوارتري‌ است‌. زيرا تا آن‌جا كه‌ من‌ مي‌دانم‌ حدود سيصد ميليارد ستاره‌ دراين‌ كهكشان‌ هست‌ كه‌ من‌ به‌شخصه‌ نسبت‌ به‌ آن‌ها آگاهي‌ ندارم‌ تا بتوانم‌ يكي‌را از ديگري‌ بازشناسم‌. با اين‌همه‌، به‌ ياد دارم‌ كه‌ وقتي‌ بنا به‌ تقاضاي‌ مسؤولان‌كتاب‌خانه‌ فهرستي‌ از تمام‌ اين‌ سيصد ميليارد ستاره‌ تهيه‌ شد، كه‌ گمان‌ مي‌كنم‌هنوز در بايگاني‌ راكد در زيرزمين‌ كتاب‌خانه‌ موجود است‌. اگر فكر مي‌كني‌واقعاً لازم‌ است‌ آن‌را پيدا كنيم‌ و ارزش‌ زحمت‌ آن‌ را خواهد داشت‌، از جاي‌ديگري‌ كمك‌ ويژه‌اي‌ بگيرم‌ و دنبال‌ اين‌ ستارة‌ خاص‌ بگرديم‌، شايد پيدا شود.
     چون‌ تقاضا شده‌ بود و دكتر تاديوس‌ هم‌ ناراحت‌ و اندوهگين‌ به‌ نظرمي‌رسيد، موافقت‌ شد كه‌ كار جست‌وجو براي‌ يافتن‌ منظومة‌ شمسي‌ دنبال‌شود. زيرا عاقلانه‌ترين‌ كار همين‌ بود.
     پس‌ از گذشت‌ چند سال‌، موجود چهارچهرة‌ خسته‌ و فرسوده‌اي‌ پيش‌آمد، خود را به‌ كتاب‌دار جزء معرفي‌ كرد و با لحن‌ نوميدانه‌اي‌ گفت‌: سرانجام‌ستاره‌اي‌ را كه‌ دربارة‌ آن‌ پرس‌وجو مي‌شد يافتم‌. اما از تصور آن‌ كاملاً درحيرتم‌ كه‌ چرا اين‌ ستاره‌ موجب‌ برانگيختن‌ چنين‌ علاقه‌اي‌ شده‌ است‌. زيراآن‌نيز مشابه‌ بسياري‌ از ستارگان‌ است‌ كه‌ در همين‌ كهكشان‌ وجود دارند.ستاره‌اي‌ در اندازه‌ و درجه‌ حرارت‌ متوسط‌ كه‌ با اجرام‌ بسيار كوچك‌تري‌ به‌نام‌ «سياره‌» احاطه‌ شده‌ است‌.
و ادامه‌ داد: پس‌ از بررسي‌ دقيق‌ متوجه‌ شدم‌ كه‌ حداقل‌ برخي‌ از سياره‌ها داراي‌زوائدي‌ انگلي‌ هستند كه‌ گمان‌ مي‌كنم‌ اين‌ چيزي‌ كه‌ دربارة‌ آن‌ پرس‌وجومي‌شود بايد يكي‌ از آن‌ها باشد.
     در اين‌ هنگام‌ دكتر تاديوس‌ با حالتي‌ برآشفته‌ و خشم‌آلود فرياد زد: چرا. آه‌آخر چرا، پروردگار اين‌ را تاكنون‌ از ما ساكنان‌ بيچاره‌ و مفلوك‌ زمين‌ پنهان‌كرده‌ بود كه‌ اين‌ تنها ما نبوديم‌ كه‌ او را در آفرينش‌ آسمان‌ها تشويق‌ و ترغيب‌كرده‌ مي‌ستوديم‌. من‌ در سراسر عمر دراز خود با جديت‌ و تلاش‌ پي‌گير و ازروي‌ اخلاص‌ به‌ او خدمت‌ كردم‌، با اين‌ باور كه‌ خدمتم‌ را در نظر دارد و باسعادت‌ و نعمت‌ ابدي‌ پاداشم‌ مي‌دهد. و اكنون‌ چنين‌ پيداست‌ كه‌ او حتي‌ ازوجودم‌ نيز باخبر نبوده‌ است‌. تو مي‌گويي‌ كه‌ من‌ موجود ذره‌بيني‌ ناچيزي‌ درمجموعة‌ سيصدميليارد ستاره‌اي‌ هستم‌ كه‌ خود آن‌ تنها يكي‌ از صدها ميليون‌چنين‌ مجموعه‌يي‌ است‌. نه‌... ديگر بس‌ است‌. نمي‌توانم‌ اين‌ وضع‌ را تحمل‌كنم‌. پرستش‌ پروردگار بيش‌ از اين‌ برايم‌ ممكن‌ نيست‌.
     نگهبان‌ گفت‌: پس‌ اكنون‌ مي‌تواني‌ به‌ جاي‌ ديگري‌ بروي‌.
     در اين‌ هنگام‌ متألة‌ رانده‌ شده‌ با هيجان‌ و چهره‌اي‌ خسته‌ و رنگ‌باخته‌ ازخواب‌ بيدار شد و زيرلب‌ غريد: ببين‌، قدرت‌ شيطان‌ حتي‌ در تخيل‌ ما به‌هنگام‌خواب‌ نيز وحشتناك‌ و ترس‌آور است‌.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 15:0  توسط حامد  | 

 

بر شاخ امید اگر بری یافتمی

هم رشته ی خویش را سری یافتمی

تا چند ز تنگنای زندان وجود

ای کاش سوی عدم دری یافتمی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 22:55  توسط حامد  | 

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
 
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج شبگیر می اومد:
 
« - پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟ »
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
***
« - پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟
 
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-
 
پریا!
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین:
اسب سفید نقره نل
یال و دمش رنگ عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوی آهن رگ من!
 
گردن و ساقش ببینین!
باد دماغش ببینین!
امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می کشن
هوی می کشن:
« - شهر جای ما شد!
عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره » ...
***
پریا!
دیگه توک  روز شیکسه
درای قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزن ز دست و پا.
پوسیده ن، پاره می شن
دیبا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، کویر و نمکزار می بینن
 
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]
در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر کی که غصه داره
غمشو زمین میذاره.
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.
اسیرا کینه دارن
داس شونو ور می میدارن
سیل می شن:شر شر شر!
آتیش میشن: گر گر گر!

تو قلب شب که بد گله
آتیش بازی چه خوشگله!
 
آتیش! آتیش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
 
الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور یاور برقصن
« حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
 
پریا! بسه دیگه های های تون
گریه تون، وای وای تون! » ...
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...
***
« - پریای خط خطی، لخت و  عور و پاپتی!
شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک
تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
قصه سبز پری زرد پری
قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پریون، -
شما ئین اون پریا!
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
 که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟
 
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود.
 
دنیای ما عیونه
هر کی می خواد بدونه:
 
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبردار داره!
 
دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
 
دنیای ما - هی هی هی !
عقب آتیش - لی لی لی !
آتیش می خوای بالا ترک
تا کف پات ترک ترک ...
 
دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه!
 
خوب، پریای قصه!
مرغای پر شیکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
کی بتون گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ »
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون -
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
 پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
 خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
 میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
 شدن، ستاره نحس شدن ...
 
وقتی دیدن ستاره
یه من اثر نداره:
می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
یکیش تنگ شراب شد
یکیش دریای آب شد
یکیش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
 
شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:
 
« - دلنگ دلنگ، شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد
کلی برنج تو آب کرد.
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین
ما ظلمو نفله کردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
ها جستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم ... »
***
بالا رفتیم دوغ بود
قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود:
 
قصه ما به سر رسید
کلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!

.

مگه نه؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 2:26  توسط حامد  | 

 

 

نکن گریه

 

...و آرام،

یائسه میشود امید من،

نکن گریه.

امید من نکن گریه.

 

«غبار اندوهناک زندگانی» را

باد آورد برای ما

 

 تو دیگر نه،

نکن گریه امید من

نوید شادیهای دور و مهجورم،

رها در بند و زنجیرم،

تو دیگر نه،

نکن گریه

که می میرم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 18:58  توسط حامد  | 

 

در توصیف حالم در حال:

 

خسته ام

به اندا زه ی همه ی اسطوره ها،

به اندازه ی همه ی بی نهایتها،

به اندازه ی بی کرانگی همه ی خدایان!

و حتی کمی بیشتر

به اندازه ی هر چه هست و نیست،

به اندازه ی... .

 

بگذریم از وصفش که... .

 

 

گفتنش هیچ  فایه ای ندارد، مثل نگفتنش ،

مثل همه چیز دیگر، مثل همه ی ... .

 

همه چیزم درد می کند و منتظر یک باران تند پاییزیست.

ببار ای ابر سترون،

ببار.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 4:7  توسط حامد  | 

 
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات
ثبت ایمیل برای دریافت آخرین اخبار مربوط به میرحسین موسوی: