روزه گرفتم باز!!! خواستم حال هواي كودكي را زنده كنم... به دور از آلت خوردگي ها از خداوند و خدايان...روزه گرفتم تا بلكه ام يادم بيايد و بگويم كه من نيز روزي آدم بودم... مانند همه...
يادش به خير... براي سحري بيدار شدن ها و خوردن و نوشيدن و خوردن از ترس اينكه مبادا گرسنه ات شود... و به محض گفته شدن ِ اذان تشنه شدنت... يادش به خير آن چشمان خواب آلوده كه به زور به پرستش مي نشستند و هيچ وقت صاحب آن چشمها نفهميد اين همه پرستش براي چه!... يادش به خير آن تن كوچك كه از سرماي سحري خودش را جمع مي كرد و كنار بخاري لوله مي شد... آه... يادش به خير... كاش همانطور آدم مي مانديم... كاش...
هرچند اين روزه ها در برابرِ رياضت هاي جسماني و روح خرد شده ام پشيزي نمي ارزد... هيچ چيز به پشيزي نمي ارزد... ارزش گذاري موقوف!
بگذريم... روزه گرفتم، به شرط سيگار و ترامادول...
