تبليغاتX
کوراب

کوراب

... كورابي بيش نيست... كوراب زنده بودن...

روزه گرفتم باز!!! خواستم حال هواي كودكي را زنده كنم... به دور از آلت خوردگي ها از خداوند و خدايان...روزه گرفتم تا بلكه ام يادم بيايد و بگويم كه من نيز روزي آدم بودم... مانند همه...

يادش به خير... براي سحري بيدار شدن ها و خوردن و نوشيدن و خوردن از ترس اينكه مبادا گرسنه ات شود... و به محض گفته شدن ِ اذان تشنه شدنت... يادش به خير آن چشمان خواب آلوده كه به زور به پرستش مي نشستند و هيچ وقت صاحب آن چشمها نفهميد اين همه پرستش براي چه!... يادش به خير آن تن كوچك كه از سرماي سحري  خودش را جمع مي كرد و كنار بخاري لوله مي شد... آه... يادش به خير... كاش همانطور آدم مي مانديم... كاش...

هرچند اين روزه ها در برابرِ رياضت هاي جسماني و روح خرد شده ام پشيزي نمي ارزد... هيچ چيز به پشيزي نمي ارزد... ارزش گذاري موقوف!

بگذريم... روزه گرفتم، به شرط سيگار و ترامادول...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 7:58  توسط حامد  | 

 

اي... 10 بار آن نمايش نامه ي 30-40 صفحه اي را خواندم. اما... تلويزيون ِ بسيار محترمِ لطف كرد و نشان دادش!!!

يادش به خير... خدا بيامرز پناهي هميشه اشك آدم را در مي آورد... ماريا... اكرم... ماريا... اليوت... الياس... ستاره...

علفهاي خشكش رو فهميدم... كلاغا... كلاغا... كلاغا...

 

يادش به خير... وقتي مثل خودِ خدا بيامرز پناهي، خسته و فراري از همه جا، با يك تي شرت ِ نازك ِ زهوار در رفته، توي سرما، با يك دانه سيگار و هزار معماي لا ينحل... با كتابش خودت را گرم كني، مي فهمي الآن من چه حسي دارم!

اي داد...

:

وقتي ما آمديم

اتفاق اتفاق افتاده بود!

حال

هركس

به سليقه ي خود چيزي مي گويد

و در تاريكي گم ميشود!*

.

.

.

بر مي گردم

با چشمانم

كه تنها يادگار كودكي منند...

آيا مادرم مرا باز خواخد شناخت؟!**

 

* «فيلانه» زنده ياد پناهي، از دفتر هفتم مجموعه ي چشم چپ سگ

** «نه!» از همان مجموعه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 1:14  توسط حامد  | 

خزعبلات هر جا باشند خزعبلند...  خوشتر آن كه در جاي دوست داشته شده تر باشند...*

                                                                                                                    من

*از اینجا به اینجا

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 15:51  توسط حامد  |